X
تبلیغات
اسلام- قرآن - اعجاز - نشانه هاي خداوند در جهان آفرينش
اعجاز قرآن معجزه اسلام اعجاز خداوندی اثبات حقانیت اسلام

اصل آنتروپيك

از مهم‌ترين نتايج فيزيك قرن بيستم، درك تدريجيِ اين مطلب بود كه خواصي تغييرناپذير براي جهان طبيعت و مؤلفه‌هاي بنيادي آن وجود دارد كه موجب مي‌شود ساختار و اندازة كلي تقريباً همة اجزاء سازندة آن كاملاً اجتناب‌ناپذير باشد. يافته‌هاي جديد و دقيق علمي به‌ويژه در رشته‌هاي «فيزيك ذرات» و «كيهان‌شناسي نوين» دلالت مي‌كند كه اركان اساسي جهان از جمله بنيادها، قوانين، ثابت‌هاي كمّي و نيروهاي طبيعت در تمامي ابعاد خُرد و كلان آن از چنان نسبت‌هاي هماهنگ، ظريف و پيچيده‌اي برخوردارند كه ظهور حيات و نهايتاً پيدايش و رشد انسان تنها با وجود آنها تحقق مي‌پذيرد.

بي. جي. كار (B. J. Carr) و ام. جي. ريس (M.J. Rees) در 1979 با ارائه مقاله‌اي در نشرية طبيعت (Nature) نشان دادند چگونه اغلب مقياس‌هاي طبيعي، به‌ويژه، مقياس جرم و طول با چند ثابت فيزيكي تعيين مي‌شوند. آنها نتيجه گرفتند كه امكان حيات ـ آن‌گونه كه نحوة تكامل آن را در جهان مي‌شناسيم ـ به مقادير چند ثابت فيزيكي بستگي دارد و از برخي جهات، نسبت به مقادير عدديِ آنها حساسيت فوق‌العاده‌اي دارد. ثابت‌هايي كه براي آنها نقش مهم و خاصي فرض مي‌شد عبارت بودند از: ثابت ساختار ظريف الكترومغناطيسي (electromagnetic fine structure constant)، ثابت ساختار ظريف گرانشي (the gravitational fine structure constant)، و نسبت جرم الكترون و پرتون. (آليستر مك‌گرا 1999: 182)

برخي از هماهنگي‌‌ها و تنظيم‌هاي ظريف كه اخيراً در بحث از اصل آنتروبيك به‌عنوان ويژگي‌هاي مهم و اساسي طبيعت تلقي شده‌اند به شرح زير است:

براي پيدايش حيات ـ آن‌گونه كه مي‌شناسيم ـ وجود عناصري مانند كربن، اكسيژن، نيتروژن و آهن ضروري است. اين‌ عناصر در جهان‌ِ بسيار اوليه كه حاوي هيدروژن‌ و هليوم بود يافت‌ نمي‌شدند. كوره‌اي كه براي‌ ساخت‌ اين‌ عناصر فراهم شد ستارگان بسيار داغي‌ بودند كه در آنها هيدروژن و هليوم طي‌ روندي‌ بسيار طولاني  به‌ عناصر سنگين‌تر و ضروري‌ براي پيدايش حيات‌ تبديل شدند. هنگامي‌ كه سوخت  اين ستارگان به‌پايان رسيد، آنها به‌صورت سوپر نوا (supernovae) [= اَبَر نواختر] درآمدند و با انفجاري‌ عظيم، مقادير هنگفتي‌ از عناصر حياتي‌ را به‌ فضا پراكندند كه‌ نهايتاً‌ در قالب‌ اجرام‌ آسمانيِ‌ ديگر ازجمله‌ منظومة‌ شمسي‌ و سياره‌هايي‌ مانند زمين‌ گرد آمدند. در چنين‌ شرايطي‌ اگر آنچه‌ فيزيك‌دانان‌ نيروي‌ هسته‌اي‌ قوي (strong nuclear force) مي‌نامند فقط‌ اندكي‌ ضعيف‌تر مي‌شد آنگاه‌ هيدروژن، تنها عنصري‌ بود كه‌ در جهان‌ وجود داشت‌ و اگر اين‌ نيرو تنها اندكي‌ قوي‌تري بود تمام‌ هيدروژن‌ به‌ هليوم‌ تبديل‌ مي‌شد و در هر دو صورت، ستارگان‌ پايدار و تركيباتي‌ مانند آب‌ هرگز پديد نمي‌آمدند. در اينجا «نرخ‌ انبساط‌ كيهاني»‌ نيز بسيار مهم‌ است. همان‌گونه‌ كه‌ استيون‌ هاكينگ (Stephen Hawking)‌ خاطرنشان‌ مي‌سازد: «اگر نرخ‌ انبساط‌ كيهاني‌ يك‌ ثانيه‌ پس‌ از انفجار بزرگ‌ حتي‌ به‌ اندازه‌ يك‌ در صدهزار ميليون‌ ميليون‌ كم‌تري بود جهان‌ پيش‌ از آنكه‌ به‌ اندازة‌ كنوني‌ برسد فرو مي‌پاشيد» (استيون‌ هاكينگ‌ 1988: 121)

شگفت‌ آنكه‌ محاسبه‌هاي‌ دانشمندان‌ نشان‌ مي‌دهد براي‌ تكميل‌ روند تشكيل‌ حيات، به‌ جهاني‌ با عمر بسيار طولاني‌ و اندازه‌اي‌ بسيار بزرگ‌ تقريباً‌ برابر با عمر و اندازة‌ كنوني‌ جهان‌ نيازمنديم.

مقادير كميت‌هاي‌ بنيادي‌ طبيعت‌ مانند «اندازة‌ بار الكتريكي‌ الكترون»‌ با دقتي‌ وصف‌ناپذير به‌گونه‌اي‌ تنظيم‌ شده‌اند كه‌ تكامل‌ حيات‌ را ممكن‌ مي‌سازند،  مثلاً‌ اگر اندازة‌ بار الكتريكي‌ الكترون‌ فقط‌ اندكي‌ بيش‌تر يا كم‌تر مي‌بود ستارگان‌ يا نمي‌توانستند هيدروژن‌ را بسوزانند و به‌ هليوم‌ تبديل‌ كنند و يا اينكه‌ منفجر نمي‌شدند و درنتيجه، عناصر سازندة‌ حيات‌ پديد نمي‌آمد. مقادير خاص‌ ثابت‌هاي‌ بنيادي‌ طبيعت‌ نيز از جمله‌ عوامل‌ تعيين‌كننده‌ در روند تشكيل‌ حيات‌ به‌شمار مي‌آيند.

همچنين اگر ثابت الكترومغناطيس (electromagnetic constant) اندكي بزرگ‌تر مي‌بود ستارگان‌ به‌ اندازة‌ كافي‌ داغ‌ نمي‌شدند تا گرماي‌ لازم را براي‌ سياره‌اي‌ مانند زمين‌ جهت‌ حيات‌ فراهم كنند و اگر ثابت‌ مذكور اندكي‌ كوچك‌تر مي‌بود ستارگان‌ آن‌قدر سريع‌ مي‌سوختند كه‌ مجالي‌ براي‌ تكامل‌ حيات‌ باقي‌ نمي‌ماند. (استيون‌ هاكينگ‌ 1988: 125)

در نيمة‌ نخست‌ قرن‌ بيستم‌ گروهي‌ از دانشمندان، تحقيقات‌ مهمي‌ را در حوزة‌ كيهان‌شناسي‌ نوين‌ و فيزيك‌ انجام‌ دادند كه‌ زمينه‌هاي‌ اولية‌ ارائه‌ و تدوين‌اصل‌آنتروپيك‌ را فراهم‌ آورد. آرتور ادينگتون (Arthur Eddington)‌، پال‌ ديراك (Paul Driac)، جورج‌ گاموف (George Gamow)، ادوارد تِلِر (Edward Teller)، اي. تي. ويتاكر (E.T. Wittaker) و جي. جي. ويترو (G.J. Whitrow)‌ از جمله‌ آنها بودند. (بارو و تيپلر 1988: -219 276). در اين‌ ميان‌ معمولاً‌ براي‌ مقالة‌ رابرت‌ ديكي(Robert Dicke)  (1961(‌ نقش‌ ويژه‌اي‌ در تاريخچة‌ اصل‌ آنتروپيك‌ قائل‌ مي‌شوند و آن‌را آغازگر بحث‌هاي‌ جدي‌تر دربارة‌ اين‌ اصل‌ در كيهان‌شناسي‌ نوين‌ به‌ شمار مي‌آورند. او طي‌ سال‌هاي‌ 1957 - 1961 به‌ دنبال‌ تحقيقاتي‌ كه‌ دانشمندان‌ ديگر انجام‌ داده‌ بودند پژوهش‌هايي‌ را دربارة‌ هماهنگي‌هاي‌ ظريف‌ ميان‌ اعداد بزرگ‌ (مانند نيروي‌ ثقل‌ و جرم‌ جهان، تعداد كل‌ ذرات‌ جهان، نسبت‌ نيروي‌ گرانشي‌ و الكتريكي‌ بين‌ الكترون‌ و پروتون) ترتيب‌ داد. وي‌ در مقالة‌ مذكور تحقيقات‌ خود را به‌طور مستدل‌تر ارائه‌ نمود و هماهنگي‌هاي‌ ميان‌ اعداد بزرگ‌ و نيز مراحل‌ تكامل‌ و فروپاشي‌ ستارگان‌ و عمر جهان‌ را با شرايط‌ لازم‌ براي‌ حيات‌ انسان‌ پيوند داد. (رابرت‌ ديكي‌ 1961/ 1998: 127، 130(‌ اين‌ درواقع، بيان‌ خاصي‌ از اصل‌ آنتروپيك‌ بود كه‌ بعداً‌ «روايت‌ ضعيفِ‌ اصل‌ آنتروپيك» نام‌ گرفت.

عنوان‌ اصل‌ آنتروپيك‌ را براندون‌ كارتر (Brandon Carter) در 1974 پيشنهاد داد. كارتر با جمع‌بندي‌ و بسط‌ تحقيقات‌ پيشين، دو روايت‌ متمايز از اصل‌ آنتروپيك‌ را تفكيك‌ نمود. او در بيان «روايت‌ ضعيفِ‌ اصل‌ آنتروپيك (weak anthropic principle)‌ مي‌گويد: بايد آماده‌ پذيرش‌ اين‌ حقيقت‌ باشيم‌ كه‌ موقعيت‌ ما در جهان‌ ضرورتاً‌ از امتيازي‌ منحصربه‌فرد برخوردار است‌ به‌طوري‌ كه‌ با وجود انسان‌ به‌عنوان «مشاهده‌گر» هماهنگ‌ و سازگار است‌ (براندون‌ كارتر 1974/ 1998: 133). براساس‌ اين‌ روايت، وجود انسان‌ بر تنظيم‌هاي‌ ظريف‌ و هماهنگي‌هاي‌ بسيار پيچيده‌اي‌ در جهان‌ دلالت‌ مي‌كند به‌نحوي‌ كه‌ به‌عنوان‌ يك‌ اصل‌ روش‌شناسانه چنين نتيجه‌ مي‌گيريم‌ كه شرايط موجود در جهان‌، بايد با تحقق‌ ما در مقطع‌ كنوني‌ ناسازگاري‌ نداشته‌ باشد. در اين‌ روايت، هيچ‌گونه‌ استنتاج‌ غايت‌شناسانه‌ در كار نيست‌ يعني‌ انسان‌ به‌عنوان‌ غايت‌ و هدف‌ جهان‌ مطرح‌ نمي‌شود. اما در «روايت‌ قويِ‌ اصل‌ آنتروپيك» تأكيد مي‌كنند كه شرايط‌ اولية‌ كيهان‌ و نيز روندهاي‌ بسيار پيچيده‌اي‌ كه‌ تاكنون‌ گذرانده‌ است‌ لزوماً‌ هدفي‌ ويژه‌ يعني‌ پيدايش‌ حيات‌ و نهايتاً‌ انسان‌ را با ظرافت‌ و دقت‌ تمام‌ دنبال‌ كرده‌اند. به‌ تعبير كارتر - در بيان‌ روايت‌ قوي‌ -، جهان‌ بايد به‌گونه‌اي‌ باشد كه‌ بتواند در مرحله‌اي‌ خاص، پذيراي‌ وجود انسان‌هاي‌ مشاهده‌گر باشد. (براندون‌ كارتر 1974/ 1998: 135؛ جان‌ هاولي‌ و كاترين‌ هالكوم‌ 1998: 147)

در هر صورت، چه‌ روايت‌ ضعيف‌ و چه‌ روايت‌ قوي‌ از اصل‌ آنتروپيك‌ را بپذيريم‌ اين‌ پرسش‌ همچنان‌ باقي‌ است‌ كه‌ اساساً‌ چرا جهان‌ به‌طور بسيار ظريف‌ و هماهنگ‌ براي‌ پيدايش‌ حيات‌ هوشمند تنظيم‌ شده‌ است‌ و چگونه‌ مي‌توانيم‌ پيروي‌ رخدادهاي‌ سرنوشت‌ساز جهان‌ را از اصل‌ آنتروپيك‌ تبيين‌ يا توجيه‌ نماييم. اين‌گونه پرسش‌ها از ويژگي خاصي برخوردارند كه در زير به تبيين مختصر آن مي‌پردازيم.

پرسش‌هاي مرزي

به‌طور كلي، هدف پژوهش‌هاي علمي آن است كه به پرسش‌هاي ما دربارة چگونگي و چرايي پديده‌هاي طبيعي پاسخ گويند، اما گسترة توانايي علم در پاسخ به پرسش‌هاي گوناگون تا چه اندازه است؟ آيا علم مي‌تواند همة ويژگي‌هاي طبيعت را تبيين كند و همة پرسش‌هاي مربوط به پديده‌هاي طبيعي را پاسخ گويد؟ اگر از برخي رويكردهاي افراطي كه از آنها به علم‌مَداري (scientism) تعبير مي‌كنند صرف‌نظر كنيم ـ اين نكته را تقريباً همة دانشمندان و فيلسوفان علم پذيرفته‌اند كه به دليل وجود برخي محدوديت‌هاي ذاتي در علم، نمي‌توانيم انتظار داشته باشيم كه همة پرسش‌هاي ما دربارة طبيعت از راه علم پاسخ داده شوند. نيكولاس رشر (Nicholas Recsher) فيلسوف مشهور معاصر ضمن ردّ ديدگاه‌هاي افراطي مانند «علم‌مَداري» چنين مي‌گويد:

بايد توجه كنيم كه معرفت علمي، تنها يكي از انواع معرفت‌ها است، «وثاقت معرفتيِ» علم اگرچه بسيار با اهميت است اما منحصر به فرد نيست. ما هر اندازه هم كه افق دانش‌هاي فيزيك، شيمي، زيست‌شناسي، روان‌شناسي را بسط دهيم ملاحظه مي‌كنيم هنوز مسائلي دربارة انسان و شئون او باقي مي‌مانند كه بغرنج‌تر از آن‌اند كه با ابزارهاي علمي، حل‌شدني باشند. اين نه از آن‌رو است كه علم در محدودة خود ناتوان است بلكه بدان سبب است كه اين‌گونه مسائل اساساً از قلمروي علم بيرون‌اند. (نيكولاس رشر، 1984: 210)

آنچه‌ در اين‌ راستا حايز اهميت‌ تلقي‌ مي‌شود و جايگاه‌ ويژه‌اي‌ در مباحث «علم و الهيات» دارد پرسش‌هايي‌ است‌ كه‌ اصطلاحاً «پرسش‌هاي‌ مرزي» (limit-questions) يا «فراپرسش‌ها» (meta-questions) خوانده‌ مي‌شوند. پرسش‌هاي‌ مرزي، پرسش‌هايي‌ بنيادي‌ و عمدتاً‌ هستي‌شناختي‌اند كه‌ دانشمندان‌ در كرانه‌هاي‌ علم‌ با آنها مواجه‌ مي‌شوند. اين‌ پرسش‌ها اگرچه‌ از متن‌ علم‌ و پژوهش‌هاي‌ علمي‌ برمي‌خيزند اما با اكتفا به‌ علم‌ و روش‌هاي‌ علمي‌ نمي‌توانيم‌ به آنها پاسخ بدهيم بلكه‌ بايد به‌ چارچوب‌هايي‌ از معرفت‌ كه‌ فراتر از مرزهاي‌ علوم‌ طبيعي‌ قرار دارند توجه‌ نماييم. برخي‌ از اين‌ پرسش‌ها عبارت‌اند از:

1. چرا اصولاً‌ چيزي  (مانند جهان، ماده، انرژي‌ و ديگر اشيا) وجود دارد؟

2. چرا بر طبيعت، قانون‌ حاكم‌ است؟ اين‌ قوانين‌ از كجا آمده‌اند و توسط‌ چه‌ عاملي‌ عملكرد آنها در متن‌ طبيعت‌ تعبيه‌ شده‌ است؟

3. سرشت‌ قوانين‌ طبيعت‌ چيست‌ و چرا قوانين‌ جهان‌ از خصلت‌ رياضي‌ برخوردارند؟

4. چرا همة‌ جهان‌ و اشياي‌ موجود در آن‌ در طول‌ زمان‌ و در پهنة‌ فضا از قوانين‌ عام‌ و يكسان‌ پيروي‌ مي‌كنند؟

همان‌گونه كه ديديم در بررسي اصل آنتروپيك با اين پرسش مواجه شديم كه چرا جهان به‌طور بسيار ظريف براي پيدايش حيات هوشمند تنظيم شده است و چگونه مي‌توانيم پيروي رخدادهاي سرنوشت‌ساز جهان را از اصل آنتروپيك تبيين يا توجيه كنيم؟ اين‌گونه‌ پرسش‌ها به‌ بنيادهاي‌ علم‌ مربوط‌ مي‌شوند و علم‌ به‌ دليل‌ محدوديت‌هاي‌ ذاتيِ‌ خود، نمي‌تواند پاسخگوي‌ آنها باشد. اين‌ محدوديت‌ها چيزي‌ نيست‌ كه‌ با گذشت‌ زمان‌ و پيشرفت علوم برطرف ‌شود. جورج‌ اِليس (George Eills)، كيهان‌شناس‌ برجستة‌ معاصر، در اين‌باره‌ مي‌نويسد:

علم‌ به‌ عرصة‌ خاص‌ خود،  محدود است‌ و از اين‌رو نمي‌تواند از عهدة‌ تبيين‌ مفاهيمي‌ با سرشت‌ كاملاً‌ متفاوت‌ [مانند زيبايي، شعور، اختيار و انديشه] برآيد. اگرچه‌ علم‌ در قلمروي‌ خود بسيار قدرتمند است‌ اما اين‌ قلمرو كاملاً‌ محدود است. فيزيك‌ با آنكه‌ مي‌تواند دربارة‌ عملكرد واقعيِ‌ قوانينِ‌ فيزيكي‌ اظهار نظر كند اما دربارة‌ اينكه: «آنها از كجا پديد آمده‌اند و اينكه‌ اساساً‌ چرا وجود دارند؟»، چيزي‌ نمي‌گويد. اين‌گونه‌ مسائل‌ متافيزيكي‌ بايد براساس‌ معياري‌ كه‌ در خارج‌ از قلمروي‌ فيزيك‌ قرار دارد حل‌ و فصل‌ شوند. بر اين‌ نكته‌ بايد تأكيد كنم‌ كه‌ محدوديت‌هاي‌ حاكم‌ بر آنچه‌ علم‌ مي‌تواند بدان‌ دست‌ يابد چيزي‌ نيست‌ كه‌ تحت‌ تأثير پيشرفت‌هاي‌ علمي‌ و فناورانه‌ باشد چراكه‌ ماهيت‌ علم‌ به‌گونه‌اي‌ است‌ كه‌ اين‌ محدوديت‌ها را ايجاب‌ مي‌كند و با پيشرفت‌هاي‌ علمي‌ در آينده‌ برطرف‌شدني‌ نخواهند  بود.  اصولاً‌ پژوهش‌هايي‌ كه‌ به‌ بنيادها و مباني‌ علم‌ مربوط‌ مي‌شوند وراي‌ حوزة‌ علم‌ جاي‌ دارند. (جورج‌ اليس‌ 1993: 91 101)

از آنجا كه پرسش‌هاي مرزي را نمي‌توانيم در چارچوب صرفاً علمي پاسخ گوييم اين مجال براي تبيين‌هاي متافيزيكي و الهياتي وجود دارد كه زمينه‌هايي را براي پاسخ‌گويي به اين پرسش‌ها به دست دهند. در اين موارد آنچه بسيار حايز اهميت تلقي مي‌شود پرهيز از مفهوم «خداي‌ رخنه‌ها» (God of the gaps)  است‌ ـ يعني‌ مطرح‌ ساختن‌ خداوند براي‌ تبيين‌ نادانسته‌ها و «رخنه‌هاي‌ معرفتي»‌ كه‌ علم‌ فعلاً‌ قادر به‌ توضيح‌ آنها نيست. اين‌ مضمون‌ در دوره‌هاي‌ پيشين‌ به‌ويژه‌ در قرن‌ هجدهم‌ و نوزدهم‌ در بعضي‌ روايت‌هاي‌ الهيات‌ طبيعي‌ راه‌ يافته‌ بود. اما مدتها است‌ كه‌ فيلسوفان، عالمان‌ الهيات‌ و حتي‌ دانشمنداني‌ كه‌ به‌ مباحث‌ فلسفي/ الهياتي‌ توجه‌ دارند هرگونه‌ عقيده‌ به «خداي‌ رخنه‌ها» را مفهومي‌ غيرقانع‌كننده‌ تلقي‌ مي‌نمايند. تريگ معتقد است‌ سبب‌ طرد اين‌ مفهوم‌ تا حد زيادي‌ آن‌ است‌ كه‌ شايد رخنه‌هاي‌ مورد نظر رخنه‌هايي‌ معرفت‌شناختي  (epistemological gaps) باشند نه‌ فيزيكي،‌ يعني آنها شايد بيانگر ناكامي‌ فهم‌ ما باشند كه‌ با پيشرفت‌هاي‌ علمي‌ مي‌توانيم‌ انتظار جبران‌ آنها را داشته‌ باشيم (راجر تريگ‌ 1998: 73). سي‌ اي‌ كولسون (C.A. Coulson)  فيزيك‌دان‌ معاصر، تأكيد مي‌كند: «خداي‌ رخنه‌ها» وجود ندارد چراكه‌ اين‌ رخنه‌ها پُر خواهند شد. وي‌ معتقد است خداوند بايد در كل‌ طبيعت‌ باشد و نه‌ فقط‌ در بخش‌هايي‌ از آن به‌ گفتة‌ وي:

خداوند را بايد در دانسته‌ها يافت‌ نه‌ در نادانسته‌ها. (سي‌ اي‌ كولسون‌ 1995: 20 و 22)

ريچارد سويين‌برن (Richard Swinburne)، فيلسوف‌ سرشناس‌ در آكسفورد، ضمن‌ تأكيد بر محدوديت‌هاي‌ذاتي‌ علم‌ به‌ زمينه‌هاي‌ ارتباط‌ پرسش‌هاي‌ مرزي‌ و تبيين‌هاي‌ خداباورانه‌ - البته‌ با اجتناب‌ از مفهوم‌ «خداي‌ رخنه‌ها» ـ اشاره‌ مي‌كند:

وجود جهان‌ و اينكه‌ قوانيني‌ در طبيعت‌ وجود دارند پديده‌هايي‌ آن‌چنان‌ عام‌ و متداول‌اند كه‌ ما معمولاً‌ آنها را ناديده‌ مي‌گيريم؛ اما يقيناً‌ اين‌ احتمال‌ وجود داشت‌ كه‌ جهان‌ اساساً‌ تحقق‌ نمي‌يافت‌ يا اگر هم‌ تحقق‌ مي‌يافت‌ مجموعه‌يي‌ آشوبناك‌ و نامنظم‌ مي‌بود. اينكه‌ «جهاني‌ منظم» وجود دارد امري‌ بسيار عجيب‌ است‌ و توضيح‌ آن‌ هرگز در توان‌ علم‌ نيست؛ زيرا تبيين‌هاي‌ علمي‌ به‌گونه‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ بعضي‌ «قوانينِ‌ نهاييِ‌ طبيعت» و بعضي‌ «آرايش‌هاي‌ نهاييِ‌ موجودات‌ فيزيكي» منتهي‌ مي‌شود. اما اين‌ پرسش‌ مطرح‌ است‌ كه‌ اساساً‌ چرا  قوانين‌ و اشياي‌ فيزيكي‌ وجود دارند؟ ناتوانيِ‌ علم‌ در توضيح‌ اين‌گونه‌ چيزها پديده‌يي‌ موقتي‌ و گذرا نيست‌ كه‌ مثلاً‌ از عقب‌ماندگي‌ علم‌ در قرن‌ بيستم‌ ناشي‌ شده‌ باشد بلكه‌ ماهيت‌ «تبيينِ‌ علمي» چنان‌ است‌ كه‌ اين‌گونه‌ چيزها  همواره‌ از افقِ‌ توانِ‌ تبيينيِ‌ آن‌ فراتر خواهند بود.

اين‌ پديده‌ها يعني [وجود و انتظام‌ جهان‌ و سازگاري‌ طبيعت‌ با قوانين‌ علمي] بسيار عظيم‌تر از آن‌اند كه‌ علم، قادر به‌ تبيين‌ آنها باشد. آنها در قلمرويي‌ قرار دارند كه‌ علم‌ آنجا توقف‌ مي‌كند... من‌ معتقدم‌ اين‌ برداشتي‌ نامعقول‌ است‌ كه: «اگر علم‌ جايي‌ توقف‌ كرد آنگاه‌ مجالي‌ براي‌ تبيين‌هاي‌ ديگر وجود نخواهد داشت»؛ بلكه‌ برعكس، در اين‌ موارد، ما بايد ديگر حوزه‌هاي‌ معرفت‌ بشري‌ را براي‌ توضيحِ‌ وجود جهان، يكسانيِ‌ قوانين، و قابليت‌هاي‌ تكاملي‌ آن‌ جستجو كنيم. «ديدگاه‌ خداباوري» دقيقاً‌ درصدد ارائة‌ چنين‌ تبييني‌ است. توجه‌ كنيد كه‌ من‌ نمي‌خواهم «خداي‌ رخنه‌ها» را مطرح‌ سازم‌  ـ يعني‌ خدايي‌ كه‌ صرفاً‌ آنچه‌ را  علم‌ فعلاً‌ توضيح‌ نداده‌ است‌ تبيين‌ مي‌كند ـ بلكه‌ خداوندي‌ را  در  نظر دارم‌ كه‌ با آن‌ مي‌توانيم‌ خودِ‌ توضيح‌هاي‌ علمي‌ را تبيين‌ كنيم‌ و بگوييم‌ اساساً‌ چرا علم، قادر به‌ اراية‌ توضيح‌ است. موفقيت‌ علم‌ در نشان‌ دادن‌ نظمِ‌ بنيادي‌ در جهان‌ طبيعت، دليلي‌ است‌ استوار  براي‌ اعتقاد به‌ اينكه: علتي‌ بنيادي‌تر  براي‌ نظم‌ وجود  دارد. (ريچارد سويين‌برن 1995: 372 ـ 373؛ 1996: 68).

امروزه بحث دربارة «پرسش‌هاي مرزي» و بررسي زمينه‌هايي كه براي پاسخ بدانها وجود دارد يكي از محورهاي مباحث «علم و الهيات» را تشكيل مي‌دهد به‌ويژه آنكه علاوه بر عنايت به ويژگي‌هاي فراگير و بديع در طبيعت مي‌كوشند با تحليل پرسش‌هاي مرزي زمينه‌هايي را براي تبيين و پاسخ آنها از منظر خداباورانه و الهي فراهم آورند.

شواهد تطبيقي و جمع‌بندي

با تأمل در آيات و روايات فراواني كه در آنها به شگفتي‌هاي جهان طبيعت و نيز به نظم محكم و هماهنگِ آن استناد شده است مي‌توانيم چند ويژگي مهم را براي جهان طبيعت به دست دهيم كه در اينجا به ويژگي‌هاي فهم‌پذيري، نظم و هماهنگي، و «اتقان و هدفداري» اشاره مي‌كنيم.

فهم‌پذيري. براي درك ويژگي «فهم‌پذيري» از ديد قرآن، توجه به اين نكته لازم است كه در پايان بسياري از آيات ـ كه در آنها به آفرينش آسمان‌ها، زمين و رخدادهاي طبيعي و هماهنگي‌هاي آنها با نيازهاي انسان اشاره شده است ـ با تعابيري مانند تفكر، تعقل، تذكر، سمع و علم برخورد مي‌كنيم كه بيانگر شيوه‌هاي برخورد معرفتي با كتاب طبيعت است. استفاده از اين‌گونه رويكردها و شيوه‌هاي معرفتي، فقط هنگامي جايز است كه پيشاپيش «امكان معرفت» نسبت به طبيعت و فهم‌پذيري آن را پذيرفته باشيم. به چند نمونه از اين تعابير در پايان آيات زير توجه كنيد:

ـ يُنبِتُ لَكم بِهِ الزّرْعَ وَ الزّيْتُونَ وَ النّخِيلَ وَ الأَعْنَاب وَ مِن كُلِّ الثّمَرَاتِ  إِنَّ فى ذَلِك لاَيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ]به وسيله آن، كشت و زيتون و نخل‌ها و تاكستان‌ها و از هر گونه ميوه‌هاي ]ديگر[ براى شما مىروياند. به درستي كه در اين، نشانه‌اى است براى مردمى كه مي‌انديشند [ (النحل/ 11)

ـ وَ مَا ذَرَأَ لَكمْ فى الأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهُ  إِنّ فى ذَلِك لاَيَهًًْ لِّقَوْمٍ يَذّكرُونَ  ] و آنچه را در زمين به رنگ‌هاى گوناگون براى شما آفريد ]و مسخّر شما ساخت[. به درستي كه در اين، نشانه‌اى است براى مردمىكه پند مىگيرند [ (النحل/ 13)

ـ وَ اللّهُ أَنزَلَ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَأَحْيَا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتهَا  إِنّ فى ذَلِك لاَيَةً لِّقَوْمٍ يَسمَعُونَ  ]و خداوند از آسمان آبى فرود آورد و با آن زمين را پس از مردنش زنده كرد به درستي كه در اين، نشانه‌اى است براى مردمى كه شنوايى دارند[ (النحل/ 65)

ـ وَ مِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ اخْتِلَاف أَلْسِنَتِكمْ وَ أَلْوَانِكمْ  إِنّ فى ذَلِك لاَيَاتٍ لِّلْعَالِمِينَ ]و از نشانه‌هاى او آفرينش آسمان‌ها و زمين و اختلاف زبان‌ها و رنگ‌هايتان است. به درستي كه در اين، نشانه‌هايى است براى دانايان[ (الروم/ 22)

ـ وَ مِنْ آيَاتِهِ يُرِيكمُ الْبرْقَ خَوْفاً وَ طمَعاً وَ يُنزِّلُ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَيُحْىِ بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا  إِنَّ فى ذَلِك لاَيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ]از نشانه‌هاي او است كه برق را به قصد بيم و اميد به شما مي‌نماياند و از آسمان باران را مي‌فرستد تا بدان زمين را پس از مردنش زنده سازد. به‌درستي كه در اين، نشانه‌هايي است براي كساني كه با عقل مي‌انديشند.]

 (الروم/ 24)

نظم، هماهنگي و اتقان. براي ويژگي‌هاي نظم، هماهنگي و اتقان ]به معناي استحكام و استواري در آفرينش[ به آيات زير توجه كنيد:

ـ وَ تَرَى الجِْبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَهًًْ وَ هِىَ تَمُرّ مَرَّ السَّحَابِ  صُنْعَ اللّهِ الّذِى أَتْقَنَ كلَّ شَىْءٍ  إِنّهُ خَبِيرُ بِمَا تَفْعَلُونَ ]و كوه‌ها را مي‌بيني [و] مي‌پنداري‌ كه‌ آنها بي‌حركت‌اند حال‌ آنكه‌ به‌ مانند ابر حركت‌ دارند اين‌ صنع‌ خداوندي‌ است‌ كه‌ هر چيز را در كمال‌ استواري‌ پديد آورده‌ است. (قرآن 27/88)

ـ الّذِى خَلَقَ سَبْعَ سمَاوَاتٍ طِبَاقاً  مّا تَرَى فى خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ  فَارْجِع الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِن فُطورٍثمّ ارْجِع الْبَصرَ كَرّتَينِ يَنقَلِب إِلَيْك الْبَصرُ خَاسِئاً وَ هُوَ حَسِيرٌ]خداوندي‌ كه‌ هفت‌ آسمان‌ را طبقه‌ طبقه‌ آفريد. در آفرينش‌ خداوند رحمان‌ هيچ‌گونه‌ نابساماني‌ نمي‌بيني، باز بنگر آيا هيچ‌ رخنه‌ و نقصاني‌ مي‌بيني؟ بار ديگر چشم‌ باز كن‌ و بنگر تا نگاهت‌ زبون‌ و درمانده‌ به‌ سويت‌ بازگردد[(الملك/ 3 و 4)

ـ وَ أَنبَتْنَا فِيهَا مِن كلِّ شىْءٍ مّوْزُونٍ]و در زمين‌ از هر چيز به‌ شيوه‌اي‌ سنجيده‌ رويانديم[(قرآن 25/19)

ـ وَ خَلَقَ كُلَّ شَىْءٍ فَقَدّرَهُ تَقْدِيراً]خداوند همه‌ چيز آفريده‌ است‌ و به‌ اندازه‌اش‌ مقرر داشته‌ است[ (الفرقان 25/3)

هدفداري. نمونه‌هاي زير را مي‌توانيم شواهدي براي ويژگي «هدفداري» در جهان طبيعت تلقي كنيم:

ـ وَ مَا خَلَقْنَا السمَاءَ وَ الأَرْضَ وَ مَا بَيْنهُمَا لَاعِبِينَ ]و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است به بازيچه نيافريديم[ (الانبياء/ 16)

ـ وَ هُوَ الّذِى خَلَقَ السمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ بِالْحَقِّ ]و او كسى است كه آسمان‌ها و زمين را به حق آفريد[ (الانعام/ 73)

ـ وَ مَا خَلَقْنَا السمَاءَ وَ الأَرْض وَ مَا بَيْنهُمَا باطِلاً ]و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان اين دو است به باطل نيافريديم[ (ص/ 27)

توجه به اين نكته لازم است كه چه در آيات و چه در روايات صرفاً به ذكر ويژگي‌هاي طبيعت اكتفا نمي‌شود بلكه بر دلالت آنها درباة وجود صانع حكيم نيز تأكيد شده و نهايتاً از اين ويژگي‌ها براي تبيين توحيد ربوبي استفاده مي‌شود. با عنايت به اين نكته چند نمونه از روايات متعدد را كه در كتب روايي نقل شده‌اند و در آنها به ويژگي‌هاي جهان طبيعت اشاره شده است ذكر مي‌كنيم:

(1) در مجلد سوم كتاب بحارالانوار باب مستقل و مفصلي را با عنوان: «در اثبات صانع و استدلال از راه شگفتي‌هاي آفرينش بر وجود آفريدگار و بر علم و قدرت و ديگر صفات او» مشاهده مي‌كنيم. علامه مجلسي در اين باب پس از ذكر آيات بسياري از قرآن كريم، بيست‌ونه حديث را نقل و شرح مي‌نمايد كه در بيشتر آنها بر وجود نظم و هماهنگي كلي در جهان طبيعت و نيز بر برخي پديده‌ها و موجودات خاص و دلالت آنها بر وجود صانع حكيم تأكيد شده است. در باب چهارم و پنجم از همين مجلد از بحارالانوار دو حديث مفصل و معروف يعني توحيد مفضل و حديث اهليلجه نقل و شرح شده‌اند كه از همين مضمون برخوردارند.

(2) امام‌ باقر عليه‌السلام‌ در توضيح‌ آية «و من‌ كان‌ في‌ هذه‌ اعمي‌ فهو في‌ الاخرهًْ اعمي»فرمودند كسي‌ كه‌ آفرينش‌ آسمان‌ها و زمين‌ و تفاوت‌ شب‌ و روز و گردش‌ آسمان‌ همراه‌ با خورشيد و ماه‌ و ديگر آيات‌ شگفت‌انگيز او را به وجود امري‌ عظيم‌تر كه‌ وراي‌ آنها است‌ راهنمايي نكند پس‌ چنين‌ شخصي‌ در آخرت‌ نابينا محشور خواهد شد.[1] (محمدباقر مجلسي‌ 1403: 28(.

(3) بدان‌ اي‌ مفضل‌ كه‌ اين‌ جهان‌ به‌ زبان‌ يوناني‌ كه‌ نزد يونانيان‌ معروف‌ و متداول‌ شده‌ است‌ «قوسموس» خوانده‌ مي‌شود كه‌ معنا و تفسير آن‌ در زبان‌ ايشان، زينت‌ است. فيلسوفان‌ و كساني‌ كه‌ خود را به‌ حكمت‌ منسوب‌ مي‌دانند عالَم‌ را از آن‌رو چنين‌ ناميده‌اند كه‌ در آن‌ همه‌ چيز را حساب‌ شده‌ و منظم‌ مي‌يافتند پس‌ راضي‌ نشدند كه‌ از جهان‌ با نام‌هاي «تقدير» يا «نظام»  ياد كنند بلكه‌ آن‌ را زينت‌ ناميدند تا خبر دهند كه‌ با اِتقان‌ و اِحكامي‌ كه‌ دارد در نهايت‌ نيكويي، بها و زينت‌ است‌.[2] (محمد باقر مجلسي‌ 1403: 146).

(4) اگر آنها دربارة‌ اين‌ امور عظيم‌ مي‌انديشيدند هرآينه‌ از تركيب‌ روشن‌ و از ظرافت‌هايي‌ كه‌ در تدبير آنها آشكار است‌ و از حدوث‌ اشياي‌ مخلوق‌ و سپس‌ تحولشان‌ از نوعي‌ به‌ نوع‌ ديگر و از صورتي‌ به‌ صورت‌ ديگر به‌ حقيقتي‌ پي‌ مي‌بردند كه‌ آنها را به‌ وجود آفريدگار راهنمايي‌ مي‌كرد چراكه‌ هيچ‌ يك‌ از آنها خالي‌ نيست‌ از آثار تدبير و تركيبي‌ كه‌ بر آفريدگار مدبر دلالت‌ دارد و از تاليفي‌ مدبرانه‌ بهره‌منداند  كه‌ به‌ خداوند يكتاي‌ حكيم‌ راهنمايي‌ مي‌كند.[3] (محمدباقر مجلسي‌ 1403: 152).

(5) هشام‌بن‌ حكم‌ مي‌گويد از امام‌ صادق‌ عليه‌السلام‌ پرسيدم‌ دليل‌ يگانگي‌ خداوند چيست؟ ايشان‌ در پاسخ‌ فرمودند: پيوستگيِ‌ تدبير و تماميتِ‌ صنع.[4] (الشيخ ‌ابي جعفر محمد صدوق‌ 1398: 250).

در پايان مي‌توانيم اهميت و سودمندي بحث دربارة ويژگي‌هاي طبيعت را در حوزة «علم و الهيات» چنين جمع‌بندي كنيم:

تأمل فلسفي/ الهياتي درباره ويژگي‌هاي جهان طبيعت و بررسي نقاط تعامل ميان اين‌گونه تأملات با ديدگاه‌هاي علمي در اين‌باره، به‌تدريج زمينه‌هايي را فراهم مي‌سازد تا به مقوله‌هاي متافيزيكي لازم براي رسيدن به تبييني منسجم دربارة طبيعت در چارچوبي خداباورانه دست يابيم. اين نقش به‌ويژه در پيش‌زمينه‌ها و مبادي‌ ارائة‌ نظريه‌هاي‌ بنيادي‌ و «جهان‌شمول» در علم‌ ـ كه‌ معمولاً‌ به‌ طور مستقيم‌ يا غيرمستقيم‌ تحت‌ تأثير پيش‌فرض‌هاي‌ «فلسفي‌ ـ متافيزيكي» قرار دارند ـ بسيار بارز خواهد بود. در اينجا ارائة‌ پاسخ‌هاي‌ مناسب‌ به‌ پرسش‌هاي‌ مرزي‌ ـ كه‌ توضيح‌ آن‌ قبلاً‌ گذشت‌ ـ حايز اهميت‌ تلقي‌ مي‌شود. بي‌ترديد،‌ منظور آن‌ نيست‌ كه‌ مفاهيم‌ ديني‌ و الهي‌ را با ابزار علم‌ و در قالب‌ مفاهيم‌ علمي‌ تفسير كنيم  يا الهيات‌ و مسايل‌ الهياتي را در متن‌ علم‌ و مسايل‌ علمي‌ راه‌ دهيم و روش‌هاي‌ متمايز علم‌ و الهيات‌ را درهم‌ آميخته كنيم وگرنه ممكن است‌ اشتباه‌هايي‌ مانند «خداي‌ رخنه‌ها» بار ديگر رخ‌ دهند.


منابع

صدوق، ابي‌جعفر محمد. 1398. التوحيد. تهران: مكتبهًْ الصدوق.

مجلسي، محمد باقر. 1403.  بحارالانوار ج 3. بيروت: مؤسسهًْ الوفاء.

مجلسي، محمد باقر. 1404.  توحيد المفضل. بيروت: مؤسسهًْ الوفاء.

Aqinas, Thomas. 2000. ‘The Five Ways’, in: Introduction to Philosophy:Classical and Contemporary Readings, edited by L. P. Pojman. Canada: Wadsworth.

Aristotle, ?. 1997. The Compelete Works of Aristotle: The Revised Oxford Traslation vol 2. Edited by Jonathan Barnes. New York: Priceton University Press.

Barrow, John D and Tipler Frank. 1988. The Anthropic Cosmological Principle. Oxford: Oxford University Press.

Brook, John Hedley. 2000. ‘Natural Theology’, in: The History of the Science and Religion in Western Tradition: An Encyclopedia, edited by Gary B. Ferngern. London: Garland Publishing, Inc.

Brooke, John H. and Cantor, Geoffrey. 1998. Reconstructing Nature: The Engagement of Science and Religion. Edinburgh: T & T Clark.

Carre, Meyrick H. 1967/1996. Physicotheology, in: The Encyclopedia of Philosophy by Paul Edwards ed. Vol. 6. New York: Macmillan.

Carter, Brandon. 1974/1998. Large Number Coincidences and the Anthropic Principle in Cosmology in: Modern Cosmology and Philosophy. edited by John Leslie. New York: Prometheus Books.

Coulson, C. A. 1995. Science and Christian Belief. Oxford: Oxford University Press.

Davies, Paul. 1992. The Mind of God: The Scientific Basis for a Rational World. New York: Touchston.

Dicke, R. H. 1961/ 1998. Dirac’s Cosmology and Mach’s Priciple, in: Modern Cosmology and Philosophy, edited by John Leslie. New York: Prometheus Books.

Ellis, George. 1993. Before the Beginning: Cosmology Explained. London: Boyars Bowerdean.

Emerton, Norma. 1994. Arguments for the existence of God from nature and science, in: Science and Theology: Questions of the Interface. edited by M. Rae, H. Regan and J. Stenhouse. Edinburgh: T and & T Clark.

Hawking, Stephen W. 1988. A Brief History of Time: From tile Big Bang to Black Holes. London: Bantam Press.

Hawley, John F and Holcomb Katherine. 1998. Foundations of Modern Cosmology. Oxford: Oxford University Press.

McGrath, Alister. 1998. The Foundations of Dialogue in Science and Religion. Oxford: Blackwell.

McGrath, Alister. 1999. Science and Religion: An Introduction. Oxford: Blackwell.

Paley, William. 2000. ‘The Watch and the Watchmaker’, in: Introduction to Philosophy:Classical and Contemporary Readings, edited by L. P. Pojman. Canada: Wadsworth.

Peters, Ted. 1996. ‘Theology and Science: Where We Are?’. Zygon Journal of Science and Religion. Vol. 31. No. 2. Pp. 323-343.

Polkinghorne, John.1986/ 1996. One World. London: SPCK.

Rescher, Nicholas. 1984. The Limits of Science. Berkeley: University of California Press.

Richardson, Mark and Wildman, Wesley. 1996. Religion and Science: History, Method and Dialogue, New york and London: Routledge.

Snobelen, Stephen D. 2001. “God of Gods, and Lord of Lords”: The Theology of Isaac Newton’s General Scholium to the Principia. Osiris. Vol. 16. PP. 169-208.

Swinburne, Richard. 1995. The Origin of Consciousness, in: Cosmic Beginnings and Human Ends: Where Religion and Science Meet. edited by C.N. Mathews and R.A. Varghese. Chicago: Open Court.

Swinburne, Richard. 1996. Is There a God? Oxford: Oxford University Press.

Tennant, F. R. 1930/1968. Philosophical Theology. Vol II. Cambridge: Cambridge Unversity Press.

Townes, Charles H. 1998. Logic and Uncertainties in Science and Religion, in: Science and Theology: The New Consonance, edited by T. Peters. Colorado: Westview Press.

Trigg, Roger. 1998. Rationality and Religion: Does Faith Need Reason? Oxford: Blackwell.

Wildman, Wesley. 1996. ‘The quest for harmony’, in: Religion and Science: History, Method and Dialogue, edited by Mark Richardson and Wesley Wildman. New york and London: Routledge.
[1]. ‌عن‌ محمدبن‌ مسلم‌ عن‌ ابي‌ جعفر الباقر عليه‌السلام‌ في‌ قوله‌ تعالي «و من‌ كان‌ في‌ هذه‌ اعمي‌ فهو في‌ الاخرهًْ اعمي» قال‌ فمن‌ لم‌ يدله‌ خلق‌ السماوات‌ و الارض‌ و اختلاف‌ الليل‌ و النهار و دوران‌ الفلك‌ بالشمس‌ و القمر و الاَّيات‌ العجيبات‌ علي‌ ان‌ ورأ ذلك‌ امراً‌ هو اعظم‌ منه‌ فهو في‌ الاخرهًْ‌ اعمي».

[2]. اعلم‌ يا مفضل‌ ان‌ اسم‌ هذا العالم‌ بلسان‌ اليونانيه‌ الجاري‌ المعروف‌ عندهم‌ «قوسموس» و تفسيره‌ الزينهًْ و كذلك‌ سمته‌ الفلاسفهًْ و من‌ ادعي‌ الحكمهًْ فكانوا يسمونه‌ بهذا الاسم‌ الا‌  لما روا فيها من‌ التقدير و النظام‌ فلم‌ يرضوا ان‌ يسموا تقديرا و نظاما حتي‌ سموه‌ زينهًْ ليخبروا انه‌ مع‌ ما هو عليه‌ من‌ الصواب‌ و الاتقان‌ علي‌ غايهًْ الحسن‌ و البهأ.

[3]. لو تفكروا في‌ هذه‌ الامور لعاينوا من‌ امر التركيب‌ البين‌ و لطف‌ التدبير الظاهر و وجود الاشيا مخلوقهًْ بعد ان‌ لم‌ تكن‌ ثم‌ تحولها من‌ طبيعهًْ الي‌ طبيعهًْ و صنيعهًْ بعد صنيعهًْ ما يدلهم‌ ذلك‌ علي‌ الصانع‌ فانه‌ لا يخلو شيء منها من‌ ان‌ يكون‌ فيه‌ اثر تدبير و تركيب‌ يدل‌ علي‌ ان‌ له‌ خالقا مدبرا و تاليف‌ بتدبير يهدي‌ الي‌ واحد حكيم‌.

[4]. عن‌ هشام‌بن‌ الحكم‌ قال‌ قلت‌ لابي‌ عبدالله عليه‌السلام‌ ما الدليل‌ علي‌ ان‌ الله واحد قال‌ اتصال‌ التدبير و تمام‌ الصنع.
منبع:باشگاه پژوهشگران دانشجو
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت   توسط عبدالله  |